فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
محمدنیکانمحمدنیکان، تا این لحظه: 12 سال و 25 روز سن داره

بهشت من تویی

به نام خدای بخشنده و مهربون

سلام دخمل مامانی فرشته کوچولوی من داره کم کم چهل روزش میشه مبارکه مبارک  انشاالله تنت سالم و بی قضا و بلا باشه عزیزم خدارو شکر که نزدیک به چهل روز از بدنیا اومدنت گذشته و این مدت با همه سختیهاش با لطف خدای مهربون آسون شد. خدارو بخاطر وجود تو و سلامتیت هزاران بار شکرو سپاس میگم. خدایا شکرت. فاطمه عزیزم گل بهارم عسلم نباتم قندم شکلاتم عمرم نفسم تو اومدی تا من مادر شدن رو با همه وجودم حس کنم . این بهترین احساس و عشق و هدیه بزرگ خدای مهربون تو زندگیم بود. خدارو شکر میکنم و ازش میخوام که همه منتظرا بحق آبروی کریم اهل بیت طعم شیرین مادر شدن رو بچشن. الهی آمین هر روز که فاطمه جونمو بغل میگیرم غصه ...
14 مرداد 1391

21 روزگی فاطمه گلم مبارک

سلام مامانی دخمل گلم مبارک باشه بیست و یک روزگیت  خدارو شکر که روز بروز بزرگتر مبشی و  خوشکلتر و ماهتر الهی فدای اون شکل ماهت بشم عزیزم بابایی اینروزا کمتر پیشمون میمونه و ما بیشتر تو خونه مامان بزرگ دلمون براش تنگ میشه اینروزا دخمل گلم شیر میخوره، لالا میکنه، حموم میکنه، تو خواب یا موقعی که داره شیر میخوره میخنده دست و پاهاشو تکون میده وقتی بیداره ، خلاصه کلی برای خودش خانم شده عزیز گلم. حسابی خودتو تو دل هممون جا کردی فاطمه جونم. وقتی هم که از خواب بیدار میشی حسابی گرسنه هستی و با صدای گریه ات میفهمم بیدار شدی و شیر میخوای عزیزم. دعا میکنم زودتر همه کاراتو یاد بگ...
29 تير 1391

خاطره زایمان - قسمت دوم

چشمامو که باز کردم دیدم یه ماسک تنفس روی دهنمه و تو یه سالن خیلی بزرگ هستم. کنارم هم یه خانم روی تخت خوابیده بود و یه چند تا پرستار با لباسای سبزو سرمه ای هی میامدن و میرفتن. با تلاش تونستم ماسک رو از جلوی دهنم بردارم. زیر دلم درد و سوزش شدیدی داشت. به سختی و نفس نفس صدا زدم خانم پرستار ... خانم پرستار... کسی اینجا هست... فاطمه من کجا هست... هوش کافی نداشتم ولی میدونستم سزارین شدم... یه خانم پرستار اومد ماسک رو گذاشت رو دهنم برش داشتم و پرسیدم فاطمه من کجاست. مهدی کجاست؟ بگید زود بیان... خانمه گفت دخترتو بردن پایین اینجا غدغنه کسی بیاد. گفتم خوب منو ببرید پایین گفتش باید کمی صبور باشی. بازم فاطمه رو صدا میزدم. ولی کسی جوا...
22 تير 1391

لالایی دخمل عزیزم

مامانی چه آروم و قشنگ لالاییی کردی. هزار ماشاالله دخمل گلم. وقتی شیرتو میخوری و گرسنه نیستی همینجوری آروم لالا می کنی. امروز 15 روزت شده و الهی شکر که فاطمه کوچولو خوبه خوبه.  ما تا امروز خونه مادر بزرگ هستیم. من تا کاملا بتونم شمارو ترو خشک کنم اینجا میمونیم عزیزم. الهی که زودتر همه چیو یاد بگیرم. گهگاه موقع شیر خوردنت شیر می پره سر گلوت و من میترسم  خدارو شکر مادر بزرگ هست تا کمکمون کنه. الهی شکر. عاشق اون خنده های قشنگت و خواب خرگوشیت بعد از شیر خوردن هستم. قربون دخمل گل و فهمیده و نازنینم برم من. یه دنیا یه عالم دوستت دارم..... ...
22 تير 1391

خاطره تولد فاطمه عزیزم

دوستای گلم سلام، خدارو  هزاران مرتبه شکرو سپاس بخاطر داشتن نعمت فرزند سالم و صالح. الان نزدیک صبحه و اذان گفته و فاطمه عزیزمو شیر دادم و نشستم تا خاطره زایمان دخملیمو بنویسم. از خدا میخوام دامن همه منتظرا بحق علی سبز بشه و همه منتظرای نی نی طعم شیرین مادر شدن رو بچشن. الهی آمین من و بابا مهدی قرار شد طبق نامه دکترمون روز چهار شنبه 7 تیر برای تشکیل پرونده و ازمایش به  بیمارستان دنا بریم و کمی از کارامونو مربوط به بیمه تکمیلی روز دوشنبه همون هفته انجام داده بودیم. صبح حدودای ساعت 10 بابا مهدی اومد خونه و با هم رفتیم بیمارستان و کارای مربوط و آزمایشات رو انجام داددیم و قرار شد شب ساعت 10 به بخش زایمان بیمارستا...
19 تير 1391